گوشواره های ترسناک
-
تاریخ: 1405/5/25 ساعت: 16:52
آدم عاقل از گوشوار می ترسه؟ عاقل که نه... ولی من که عاقل نیستم ... هستم؟ نیستم... تا به جواب این سوال برسم، یه فلش بک به عقب ... آقا ما سالهای متمادی بود که دلمون می خواست برای خودمون یه کاپشن مارک دار قشنگ بخریم. اما از اونجایی که هی پول کاپشن رو میدادیم یه چیز دیگه می خریدارییم، باجت نمیموند که...
یک شب در بیمارستان!
-
تاریخ: 1405/5/25 ساعت: 16:52
اندراحوالات من بعد از قرن ها!!!زنده ام و طبق این کلیشه هایی که البته چندان بیراه هم نیست، زندگی نمی کنم! اما خب چه تراپیستی بهتر از نوشتن؟! بعد از کلی شکست مالی و عشقی و رقابتی و… چیزی برایم نمانده جز موهای سفیدی که اینها گوی سبقت را از موهای سیاه در سرم ربوده اند و البته کلی تجربه که گفتم هی بد نیس...
دنیای سر و ته من
-
تاریخ: 1405/5/25 ساعت: 16:52
دنیای من همین قدر سر وته است که وقتی به دنبال گنج بودم؛ جنگ نصیب من شد!تولدم بود 28 آبان 1404... دو بار یا سه شاید بار شمع فوت کردم با کلی آرزو! شاید هم تعداد فوت ها و آرزوها زیاد شد و خدا زد زیر میز! 24 آذر ماه از کار بیکار شدم.. خوب بود نه؟ برای تولدم تمام حسابم را خالی کرده بودم و دست بند خریداری...
توبه کردم که دیگه توبه نکنم!
-
تاریخ: 1402/6/6 ساعت: 21:21
خیلی وقت است که ننوشتم... از ان روزی که فکر کردم بزرگترین دلیل تنهایی من، همین نوشتن است ...مگر میشود که ننوشت؟ منی که از بدو تولد با مداد دل و قلوه رد و بدل کردم...من دل دادم و او دلبری کرد... در همه لحظات زندگی در اوج هر هیجانی، قلم چرخید و من نوشتم به همان شیوه ساده و صمیمی خودم... اما چقدر این ن...
ماجرای من و حجاب اجباری:))
-
تاریخ: 1401/11/9 ساعت: 17:12
بچه بودم. هنوز به مدرسه نمیرفتم. آن روزها در خانه کوچکی زندگی میکردیم که دستشویی ما و همسایه شریکی بود! یعنی باید یک آفتابه به دست میگرفتیم و جلو در دستشویی میایستادیم. (اینم شد زندگی؟)کلی مدلهای سرفه و عطسه را در همان روزها و آن خانه کوچک یاد گرفتم. ماجراهای دستشویی شریکی بماند برای یک روز که حالش ...
از فانتزیهای ما دختران دم بخت :)
-
تاریخ: 1401/4/23 ساعت: 3:27
دنیای آدمها چقدر با هم فرق داره! هر چقدر که من دنبال دو زار پولم و هی قرون قرون رو هم میزارم و به هیچجا نمیرسم! عمه خانم از اینکه نوه و عروس سابقشون با ما رفتu200eوآمد میکنن، عصبانیه!شوهر خاله از اینکه قندش رفته بالا و دکتر تدابیر شدید رژیم غذایی براش در نظر گرفته گله داره و همسایه دیوار به دیوارمون...
ما به خودمون مربوطیم!
-
تاریخ: 1401/4/23 ساعت: 3:27
بعضی چیزها رو با دیریل چکشی بوش و مته 20 میلیمتری (واقعا هست؟) هم نمیشه تو کله خیلیها کرد. شاید تو مخ خودمم نره. آخه کی دیده که میخ فولادی بره تو سنگ خارا؟! من که ندیدم. شما دیدین؟هی هرچی ما بگیم که ما به خودمون مربوطیم، یا یکی دلش برامون میسوزه، یا یکی پای منافعش میاد وسط و یا یکی دیگه میمیره از در...
مرغ یک پای من :)
-
تاریخ: 1401/4/23 ساعت: 3:27
همیشه خدا دنبال مرغ تک پا بودم. از همون بچگی که مادر می گفت: فلانی مرغش یه پا داره! همیشه دلم میخواست برم و مرغ فلانی رو ببینم. یه بار حتی بین حرفهاش به پدر گفت: تو هم مرغت فقط یه پا داره!!! اما پدر که مرغ نداشت و من تمام خانه و انباری را گشتم که شاید این مرغ خوش یمن را ببینم. نبود که نبود. چند وقتی...
روز جهانی زن در قرنطینه!
-
تاریخ: 1399/1/28 ساعت: 7:50
سر درد شدیدی است از آنها که هی فکر میکنی کرونا گرفتهای و دلت کاغذ و خودکار میخواهد برای نوشتن وصیت!در این روزهایی که به همه چیز و همه کس شک داری که نکند، ویروسی به خود چسبانده و بیاید مبتلایت کند.
دندان شکسته تراش نوک زبونمه!
-
تاریخ: 1399/1/28 ساعت: 7:50
من آدم مریضی هستم! اما مریضیهای من مزمن هستند. مرضهایی که سرایت نمیکنند و برای دیگران خطری ندارند. من کلی مرض دارم!! مرض دارم که هی بخواهم گذشته را شخم بزنم! مرض دارم که هی برای آینده نقشه بکشم! مر
تخممرغهای رنگی مادربزرگ!
-
تاریخ: 1399/1/28 ساعت: 7:50
هرسال در آخرین روزهای سال، پدربزرگ چند شانه تخممرغ و یک کیسه پیاز قرمز میخرید. این قانون خانه پدربزرگ بود و ردخور نداشت. بعد مادربزرگ بود و این تخممرغ ها!تخممرغ ها را بعد چند بار شستشو، در قابلمه
آخرین چرت نوشته من در این سال سخت!
-
تاریخ: 1399/1/28 ساعت: 7:50
بیست ساعت مانده به بهار میگن آخر پاییز باید جوجهها رو شمرد. اما هیچکس نگفته آخر زمستون چی رو بشماریم! اصلا ضربالمثلها هم برای یه روزهایی هستن. برا یه روزهایی نیستن.آخر زمستون هم باید جوجه شمرد!! جو
از خوبی های کرونا!
-
تاریخ: 1399/1/28 ساعت: 7:50
کرونا هم میتونه خوب باشه؟ چرا نمیتونه؟ کرونا بود که حال زمین رو خوب کرد تا از دست آدم بدهایی مثل ما نجات پیدا کنه و یه خورده نفس بکشه... اما خب، با وحشی گری!!! بیچاره حسن آقا:(حسن آقا، کارگر ساختمو
سبزه گره زدیم و عشق آغاز شد:)
-
تاریخ: 1399/1/28 ساعت: 7:50
وقتی بچه بودیم این مادر جان ما هر سال گندم خیس می کرد تا سبزه عید ما از گندم باشه! گندم هم خب قابلیت گره خوردن داشت. منتها ما هیچی حالیمون نبود:( اما حالا که ما نیاز مبرم به اجرای فرایض خرافات داریم،
ما و آشنایان مسبب کرونا:(
-
تاریخ: 1399/1/28 ساعت: 7:50
کرونا چه میفهمه که در همین روزهای قرنطینه هم باید کرایه دفتر بسته رو بدی؟! اصلا کرونا مگر میفهمه که گاهی باید بیرون بروی تا دو ورق قرص تیروئید بخری و ... کلا کرونا نوفهمهLهی بشین تو خونه که بزاره بر
حسود هرگز نیاسود!
-
تاریخ: 1399/1/28 ساعت: 7:50
عادت داشت حسودی کند! اصلا حسودی نه اینکه در ذاتش باشد ها، نه... حسودی را آموزش دیده بود و به آن خو گرفته بود!!حالا شما باور نکن... اما بعضیu200eها خصلتهای بد را آموزش میبینند و بعد به آن عادت میکنند
بوی پول
-
تاریخ: 1398/12/15 ساعت: 23:06
آقای سلامت میگفت: یک حسابدار خوب حسابداریِ که بتونه حساب رو به نفع کارفرما تموم کنه. اولش هیچی نمیفهمیدم به نظرم میومد که حسابداری یعنی جمع و تفریق، گاهی هم ضرب و تقسیم. اعداد و ارقام که دروغ نداش
غلامحسین ساعدی
-
تاریخ: 1398/12/15 ساعت: 23:06
گاهی باید ضرب محکم مشت را بخوری تا به خود آیی که کجا زندگی میکنی!غلامحسین ساعدی یا گوهرمراد در 24 دی سال 1314 در تبریز متولد شد. پدرش یک کارمند دولت بود و مادرش خانهدار! پدر مادرش از مشروطهخواهان
موی دماغ را بکنیم یا نکنیم؟ مساله اینست!
-
تاریخ: 1398/12/15 ساعت: 23:06
من که سر از کار این جماعت در نیاوردم! آقا همه میگن پول نیست ولی این آرایشگاه فریده جون هی پر و خالی میشه.. یعنی هایلات و سشوار هیچ، بعضیا برا ترمیم تاتوهاشون قدم رنجه فرمودن، بعضیا برا کاشت ناخن و مژ
بار کج به منزل میرسد؟!
-
تاریخ: 1398/12/15 ساعت: 23:06
مادرجان ما میگفت: بار کج به منزل نمیرود. گاهی هم از آنطرف ماجرا نگاه کرده و میگفت: سر بیگناه بالای دار نمیره ...خلاصه ما برای هر چیزی کلی ضرب المثل شنیده و با آنها زندگی کردهایم. گرچه خیلی اوقات