آدم عاقل از گوشوار می ترسه؟ عاقل که نه... ولی من که عاقل نیستم ... هستم؟ نیستم... تا به جواب این سوال برسم، یه فلش بک به عقب ... آقا ما سالهای متمادی بود که دلمون می خواست برای خودمون یه کاپشن مارک دار قشنگ بخریم. اما از اونجایی که هی پول کاپشن رو میدادیم یه چیز دیگه می خریدارییم، باجت نمیموند که ...
ما هم که نه بابای مایه دار داریم و نه حقوق پر مایه، گیر این مایه ها، مایع تو دلمون درست میشد از حسرت کاپشن مارک دار... زمستون گذشته دل به دریا زدیم و همراه مادر، شش میلیون تومن پول رایج مملکت ر
برچسب:
نویسنده: هلیا محبی
اندراحوالات من بعد از قرن ها!!!زنده ام و طبق این کلیشه هایی که البته چندان بیراه هم نیست، زندگی نمی کنم! اما خب چه تراپیستی بهتر از نوشتن؟!
بعد از کلی شکست مالی و عشقی و رقابتی و… چیزی برایم نمانده جز موهای سفیدی که اینها گوی سبقت را از موهای سیاه در سرم ربوده اند و البته کلی تجربه که گفتم هی بد نیست بنویسم شاید به درد کسی خورد…در بین تمام نابسامانی های روزگار، روزی از روزهای اتمامی دی ماه 1404 بود که در یک روز تکراری مثل همه روزهای دیگر که پدر و مادر سر هر چیز کوچک و بزرگی به هم گیر می دهند و
برچسب:
نویسنده: هلیا محبی
دنیای من همین قدر سر وته است که وقتی به دنبال گنج بودم؛ جنگ نصیب من شد!تولدم بود 28 آبان 1404... دو بار یا سه شاید بار شمع فوت کردم با کلی آرزو! شاید هم تعداد فوت ها و آرزوها زیاد شد و خدا زد زیر میز! 24 آذر ماه از کار بیکار شدم.. خوب بود نه؟
برای تولدم تمام حسابم را خالی کرده بودم و دست بند خریداریه بودم و حتی یک میلیون تومان هم بدهکار بودم که از کار بیکار شدم آنهم فقط یکهفه مانده به دریافت حقوق! عالی بود.. بعد هم باید حداقل 60 روز صبر می کردم برای تسویه و... و بی پولی و بیکاری یک طرف داستان و
برچسب:
نویسنده: هلیا محبی
برچسب:
نویسنده: هلیا محبی
بچه بودم. هنوز به مدرسه نمیرفتم. آن روزها در خانه کوچکی زندگی میکردیم که دستشویی ما و همسایه شریکی بود! یعنی باید یک آفتابه به دست میگرفتیم و جلو در دستشویی میایستادیم. (اینم شد زندگی؟)کلی مدلهای سرفه و عطسه را در همان روزها و آن خانه کوچک یاد گرفتم. ماجراهای دستشویی شریکی بماند برای یک روز که حالش را داشتم؛ اما آن روزها در آن منطقه گرم سازمانی، همسایهای داشتیم که مرد جالبی بود.مردی که یک گله بزرگ گوسفند داشت. یک کامیون داشت و یک وانت با کلی بچه و دو تا زن. زن بزرگتر، زن جا افتادهای بود که قیافهای زمخت و مردانه داشت. شاید بخاطر همین قیافه «قیصر» صدایش میزدند. شاید هم واقعا اسمش در شناسنامه قیصر بود.خاله قیصر، زن خانه بود و مسئول زاییدن و بزرگ کردن بچه. زن دوم، زنی باریک اندام بود و جوان. او هم آن زمان یک دختر داشت؛ اما وظیفه این زن که «خاله اقدس» صدایش میزدیم، رانندگی با کامیون و کمک به همسر در امور رسیدگی به دامها، تعمیرات خودرو و ... بود. چند باری هم مرا سوار کامیون کرده و دور منطقه گردانده بود. زنی مهربان و جسور.چیزی که در عالم کودکی برایم سوال بود، این بود که چرا خاله قیصر و خاله اقدس همیشه روسری سرشان است. نکند کچل باشند. همیشه روسری بزرگی را به سر بسته و با چادر هم از کمر به پایینشان را سفت میکردند.چیزی که در بیشتر زنهای منطقه دیده بودم، همین بود. گاهی دلم میخواست بپرسم: خاله شما موقع خواب هم روسری سرتان میکنید؟ یا وقتی حمام میروید، با روسری چطوری موهایتان را میشویید؟ اصلا شما مو دارید؟سوالات عجیب و غربیی همیشه و همیشه در ذهنم بود؛ اما جرات پرسیدنش را نداشتم. در عالم کودکی دلم میخواست فقط یکبار خاله قیصر را بدون روسری ببینم؛ ولی خب قسمت ما نشد.اما عمو
برچسب:
نویسنده: هلیا محبی
برچسب:
نویسنده: هلیا محبی
بعضی چیزها رو با دیریل چکشی بوش و مته 20 میلیمتری (واقعا هست؟) هم نمیشه تو کله خیلیها کرد. شاید تو مخ خودمم نره. آخه کی دیده که میخ فولادی بره تو سنگ خارا؟! من که ندیدم. شما دیدین؟هی هرچی ما بگیم که ما به خودمون مربوطیم، یا یکی دلش برامون میسوزه، یا یکی پای منافعش میاد وسط و یا یکی دیگه میمیره از درد فضولی...شاید تا حالا خیلی دیده باشین که تا یکی از سربازی میاد، همه میپرسن: کار پیدا کرد؟ تا یکی شوهر میکنه، خیلیها میپرسن: از بچه خبری نیست؟ اینایی که میپرسن رو باز میشه تحمل کرد، یه عده دست به عمل میشن تا یه کاری کنن که نکنه وقت بگذره و دیر بشه...حالا تو هی بیا به اینا حالی کن که من خودم برای زندگیم برنامه دارم و...، اگه به سرشون رفت. همین چند وقت پیش بود که وقتی در حیاط رو برای خانم همسایه باز کردم، دید من تو خونه هستم و سر کار نرفتم. اولش خیلی مهم نبود. مهم هفته بعدش بود که اومد و گفت: فلان کارخونه کارگر خانم میخواد، اومدم بهت بگم که تو حیفه تو خونه بشینی، بیا برو کار کن و...البته که حسن نیت خانمهای همسایه بر هیچکسی پوشیده نیست و آدم گاهی از این همه مهربانی نمیدونه چجوری آب بشه بره تو زمین؟ ولی خب، هیچ جوری نمیشد به خانم همسایه گفت که بابام جان من برای زندگیم، برنامه دارم. من که اینجور مواقع یک لبخند ملیح میزنم و میرم دنبال کارم؛ اما همین پیشنهادات در و همسایه روی پدرجانمان اونقده تاثیر داره که مغز من رو مثل گوشت و نخود آبگوشت بکوبه و...بگذریم، همین چند وقت پیش که رفتم در خونه دوستم مهسا رو بزنم و با هم بریم بیرون، دیدم براش خواستگار اومده. نگاه عاقل اندر سفیهی کردم و پرسیدم: آخرش سعید خان مادرشون رو فرستادن خواستگاری؟مهسا با نگاه پر از خشمی گفت: نخیر؛ سعید هنوز
برچسب:
نویسنده: هلیا محبی
همیشه خدا دنبال مرغ تک پا بودم. از همون بچگی که مادر می گفت: فلانی مرغش یه پا داره! همیشه دلم میخواست برم و مرغ فلانی رو ببینم. یه بار حتی بین حرفهاش به پدر گفت: تو هم مرغت فقط یه پا داره!!! اما پدر که مرغ نداشت و من تمام خانه و انباری را گشتم که شاید این مرغ خوش یمن را ببینم. نبود که نبود. چند وقتی هم با مادر و پدر سرسنگین شدم که شما مرغ جادویی را قایم کرده و نشانم نمیدهید.بعدها بدون هیچ توضیحی، راضی ام کردند که یک روز به وقتش این مرغ را خواهی دید. بعد از سی و اندی سال و کلی اسباب کشی، همچنان این مرغ مفقود الاثر است. اما باز هم بین دعواهای والدین، حرف مرغ یک پای پدر است. خدا رو شکر که مادر این مرغ را ندارد و اگر هم داشته باشد، پدر لو نمیدهد تا فداکاری کرده باشد و ما را به جان مادر و مرغش نیندازد.من هم در تمام این سالها دنبال این مرغ بودم. پدر که دارد و نشانمان نمیدهد، همیشه برنده چالشهای خانواده است. مادر خانم عموجانم که با همین مرغ یک پای جادویی کلی ثروت به هم زده و دختر عموجانم هم با همین یک مرغ، انگشتش را به هر طرف بگیرد، خان عمو به آن مسیر خواهد رفت.خود خان دایی هم گویا از این مرغها دارد؛ چون مادر میگوید: از همون وقت که به دنیا اومد مرغش یه پا داشت. وقتی چیزی میخواست، همه فراهم میکردن... خان دایی که از موقع تولد این مرغ را دارد؛ چرا من ندارد؟!چرا برای سیسمونی خان دایی چنین مرغ خوش یمنی خریدهاند و برای من کلاغ سیاه هم نخریدند؟! همه این سوالات را که مرور میکنم، در ذهنم شکل مرغ یک پا را تصور میکنم که لابد لنگان لنگان راه میرود.دلم میخواهد لااقل خان دایی خسیس نباشد و این مرغ را نشانم دهد. یک بار که جرات به خرج داده و درخواست کردم تا مرغ یک پا را نشانم دهد، مسخ
برچسب:
نویسنده: هلیا محبی
سر درد شدیدی است از آنها که هی فکر میکنی کرونا گرفتهای و دلت کاغذ و خودکار میخواهد برای نوشتن وصیت!در این روزهایی که به همه چیز و همه کس شک داری که نکند، ویروسی به خود چسبانده و بیاید مبتلایت کند.
برچسب:
نویسنده: هلیا محبی
من آدم مریضی هستم! اما مریضیهای من مزمن هستند. مرضهایی که سرایت نمیکنند و برای دیگران خطری ندارند. من کلی مرض دارم!! مرض دارم که هی بخواهم گذشته را شخم بزنم! مرض دارم که هی برای آینده نقشه بکشم! مر
برچسب:
نویسنده: هلیا محبی
هرسال در آخرین روزهای سال، پدربزرگ چند شانه تخممرغ و یک کیسه پیاز قرمز میخرید. این قانون خانه پدربزرگ بود و ردخور نداشت. بعد مادربزرگ بود و این تخممرغ ها!تخممرغ ها را بعد چند بار شستشو، در قابلمه
برچسب:
نویسنده: هلیا محبی
بیست ساعت مانده به بهار میگن آخر پاییز باید جوجهها رو شمرد. اما هیچکس نگفته آخر زمستون چی رو بشماریم! اصلا ضربالمثلها هم برای یه روزهایی هستن. برا یه روزهایی نیستن.آخر زمستون هم باید جوجه شمرد!! جو
برچسب:
نویسنده: هلیا محبی
کرونا هم میتونه خوب باشه؟ چرا نمیتونه؟ کرونا بود که حال زمین رو خوب کرد تا از دست آدم بدهایی مثل ما نجات پیدا کنه و یه خورده نفس بکشه... اما خب، با وحشی گری!!! بیچاره حسن آقا:(حسن آقا، کارگر ساختمو
برچسب:
نویسنده: هلیا محبی
وقتی بچه بودیم این مادر جان ما هر سال گندم خیس می کرد تا سبزه عید ما از گندم باشه! گندم هم خب قابلیت گره خوردن داشت. منتها ما هیچی حالیمون نبود:( اما حالا که ما نیاز مبرم به اجرای فرایض خرافات داریم،
برچسب:
نویسنده: هلیا محبی
کرونا چه میفهمه که در همین روزهای قرنطینه هم باید کرایه دفتر بسته رو بدی؟! اصلا کرونا مگر میفهمه که گاهی باید بیرون بروی تا دو ورق قرص تیروئید بخری و ... کلا کرونا نوفهمهLهی بشین تو خونه که بزاره بر
برچسب:
نویسنده: هلیا محبی